تبليغاتX
بن بست جنون

سال ها پيش

كه كودك بودم

مي نشستم سر آن كوچه كه شايد گاهي

گذري داشته باشد به لب پنجره شان

كه فقط گه گاهي

اگر آمد به لب پنجره شان

زلف زيبايش را

كه بر آن شانه ي كوتاه قد رعنايش

مي ريزد

تماشا بكنم

آن دو ابروي كمان شكلش را

كه نمي دانم شكل چه كسي است

تماشا بكنم

***

و من آن روز به خود مي گفتم

آخر اين هم شد كار

كه همش چشم به آن پنجره شان مي دوزم؟

ولي امروز كه ديگر خبري از او نيست

به خودم مي گويم

كه خدايا اي كاش

برگردم

به همان سال ها پيش

كه كودك بودم

مي نشستم سر آن كوچه كه شايد گاهي

گذري داشته باشد به لب پنجره شان

كه فقط گه گاهي...

(به یاد بچگی هامون که لازم نبود واسه با هم بودن دلیلی واسه ی دیگران داشته باشیم ... )

 

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ جمعه 20 شهریور1388 وقتی که عقربه های ساعت 20:21 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


درغروب تشنگی

درانتهای سنگین سفر

یک آسمان ستاره

ازجنس زلال اشاره

مرابه سوی چشمه برد

به سوی واژه های بودن

ستاره هایی که

آموزه های عشق بودند

 و آمیزه های عاطفه

یک آسمان ستاره،

یک آسمان اشاره

و یک دشت

پر ازتشنگی

.

.

آن آسمان...

نگاه توبود

"دوستت دارم پیمان مهربونم..."

 

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ سه شنبه 10 شهریور1388 وقتی که عقربه های ساعت 13:44 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


 

 

 

مرگ پیراهن تنگیست

وقتی نیستی

سایه اش له ام میکند

و دیگر چه فرقی دارد

نبودن یا بودن

دیگر چه فرق دارد،

وقتی همیشه میترسم

وقتی همیشه از خودم

میترسم

از خودم و همه آدم هایی که

همیشه نیستند

تو اما

هستی

 همیشه هستی

و من پلک هایم را ویران میکنم

تا دیگر چیزی نباشد میان من و تو

تو و

من

تو و همیشه ای که

از"دوست داشتنت"

زنده ام.

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ پنجشنبه 5 شهریور1388 وقتی که عقربه های ساعت 15:55 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


                                                       من عشق را در تو  

تو را در دل 

دل را در موقع تپیدن

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم

دوستت دارم بهونه ی قشنگم...

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ شنبه 17 مرداد1388 وقتی که عقربه های ساعت 11:52 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


وقتی که عاشقم شدی کار دیگه ای ندارم

جز اینکه هرچی دوست داری رو سر و چشمات بذارم

وقتی که عاشقم شدی هرجا که بگی میام باهات

اگر که جونم و بخوای دو دستی می کنم فدات

می خوام یه چیزی بهت بگم اون و جایی جار نزنی

عاشقتم، دوست دارم، همیشه تو قلب منی


*************************

 انقدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی

کسی و اینجوری دوست نداره

انقدر برات می میرم ، قد یه دنیا خوبی ، قد هزارتا ستاره

بی تو دلم می گیره وقتی تنهامیشم کارم انتظاره

انقدر تو رو دوست دارم که هیچکسی

کسی و اینجوری دوست نداره

************************

واسه من مقدسی تویی که همه کسی

توی این زندون سرد تویی که هم نفسی

منی که دوست دارم پیش تو کم میارم

می دونم یه روز میای سر روشونت می ذارم

تو همونی که می خوام توی بغض لحظه هام

ناجی عشق منی؛ توی صدای بی صدا

اینو باید بدونی، اگه پیشم بمونی

می شم اونی که تو می خوای، یه عاشق آسمونی

 

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ پنجشنبه 18 تیر1388 وقتی که عقربه های ساعت 15:29 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


شده  كسي رو اونقدر دوست داشته باشي كه به خاطرش چشمات باروني بشن؟؟

 

شده همه چيز داشته باشي ولي يه چيزو اونقدر بخواي كه كه نتوني بخوابي؟؟

 

شده تا حالا كه دنبال كلمات بگردي ولي هيچي نتوني بگي؟؟

 

شده تا حالاكه بدجور عاشق كسي بشي؟؟ وهر كاري بكني كه اونم بفهمه؟؟

 

شده كسي باشه كه دلت رو دزديده باشه و تو حاضر باشي همه چيزتو از دست بدي كه اونم احساسش مثل تو باشه؟؟

 

شده بخواي كه يه جمله ي خاص بگي كه توي قلبش حك بشه ولي حتي يه كلمه هم نتوني بگي و ندوني كه بايد از كجا شروع كني؟؟

 

شده تا حالا كه اون كسي رو كه تمام عمرت دنبالش ميگشتي پيدا كني و هر كاري بكني  فقط براي اينكه يه بار بهت نگاه كنه؟؟

 

شده تا حالا چشماتو ببندي و تصور كني كه اون پيشته و تمام كاري كه از دستت بر مياد اين باشه كه منتظر بشيني تا اون بلاخره بهت توجه كنه؟؟

 

شده تا حالا براي باور هر كدوم از حرفاش يه دليل بتراشي چون ميميري اگه بخواي فكر كني كه فقط يه دروغ كوچولو بهت گفته باشه؟؟

 

شده كه يه وقت هايي تو اوج شادي دلت بخواد گريه كني؟؟

 

شده كه احساس كني كه فقط با اونه كه معنا پيدا ميكني و بدون اون هيچي نيستي؟؟

 

شده تا حالا عاشق بشي؟؟

 

شده حسی که من نسبت به پیمان دارم رو تو وجود خودت احساس کنی؟؟

 

تا حالا شده؟؟

 

تا حالا شده؟؟

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ چهارشنبه 3 تیر1388 وقتی که عقربه های ساعت 14:33 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


اگه بگم قول می دم تا همیشه باهات باشم...

اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم...

اگه بگم تو آسمون عشق من فقط تویی...

اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی...

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم...

اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم...

اگه بگم ماه منی٬ هر نفس راه منی...

اگه بگم بال منی٬ لحظه ی پرواز منی...

میشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال...

میشی برام باغبون میوه های تشنه و کال...

میشی برام ماه شبای بی سحر...

میشی برام ستاره ی راه سفر...

ولی بدون هر جا باشی یا نباشی...

مال منی....

خیلی واسم عزیزی پیمان جون قشنگ و دوست داشتنی خودم

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ شنبه 30 خرداد1388 وقتی که عقربه های ساعت 13:27 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


سلام به تو ای همیشگی ترین من

اگه صدامو میشنوی بدون دلم تنگه برات

 تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟

تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور ...؟

تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم وحسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟

تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ...

نزدیک و نزدیک تر کند تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟

 تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم و دلم برایت تنگ شود؟

تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد؟

تا کی باید به تنهایی خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم؟

تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟

خسته ام...

یک خسته دل شکسته عاشق بی سر پناه عاشقم!

یک عاشق دیوانه سر به هوا...!

 تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم ؟

 تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است؟!

تا کی باید در سرزمین عاشقا سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟

تا کی باید بگویم که عاشقم  ولی یک عاشق تنها عاشقی که معشوقش در کنارش نیست؟

تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم؟

 پیمان جون من

فرشته ی من

نور چشمم

امید زندگیم

تنها یاد و فکر و خاطره ی من

آخه تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم؟...

 

دوست دارم پیشت باشم و برای هزارمین بار بهت بگم

عاشقتم  عاشقتم  عاشقتم  عاشقتم

 

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ شنبه 23 خرداد1388 وقتی که عقربه های ساعت 14:45 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


 

يك لحظه با شكستن قلب مهربانت قلب من نيز ميشكند

اينگونه دلگير نباش ، يك لحظه غم تو مرا به ماتم مي نشاند

يك لحظه اشك ريختنت دلم را مي سوزاند

اشك نريز كه يك عمر مرا گريان خواهي ديد

طاقت ندارم ببينم كه از لحظه هاي در كنار من بودن اينگونه پريشاني

اگر تو را آزار مي دهم دست خودم نيست

عاشقم و دلم نميخواهد كه روزي دوباره تنها شوم

اگر تو را با حرفهايم ميرنجانم مرا ببخش

من گرفتار توام و طاقت بي تو بودن را حتي براي لحظه اي ندارم

يك روز بي تو باشم دنيا برايم تيره و تار خواهد بود

بيخيال زندگي من نيز خواهم رفت به جايي كه ديگر حس نكنم بي تو هستم

يك لحظه با سكوتت صداي فرياد مرا خواهي شنيد

سكوت نكن تا ناله نكند قلبي كه طاقت سكوت تلخ تو را ندارد

يك لحظه با نبودنت مرا به آتش خواهي كشيد

حالا كه آمدي براي هميشه با من باش كه طاقت سوختن را ندارم

ديگر تني ندارم براي سوختن

     هر كه آمد مرا سوزاند ، نابود كرد مرا

                       تو ديگر با ما اينگونه نباش

                                   مرا دوست داشته باش

                                                   هميشگي باش

يك لحظه بي محبتي ببينم از غم و غصه مي ميرم

يك لحظه ببينم كه از من خسته اي ديگر به من نگو كه چرا اينقدر دل شكسته اي

نميخواهم يك لحظه دور از تو باشم واي به آن روزي كه يك عمر بي تو باشم

آن روز عمري باقي نخواهد ماند زيرا در همان لحظه رفتنت ديگر مرا نخواهي ديد

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ چهارشنبه 13 خرداد1388 وقتی که عقربه های ساعت 15:4 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


   

لحظه هاي شيرين زندگي ام خاطرات باتوبودن است .
محبت را دركنار توآموختم وعشق را

درنگاه مهربان وپرمهر تو خلاصه كرده ام .
تمام ثروتهاي دنيا در برابر نگاه پرمهرت هيچ است

وتمام خوشبختي ام فقط دربا تو بودن است
پس تا هميشه با من بمان

بمان تا تمام آرزوهاي من كه ازتوسرچشمه مي گيرد

 تحقق يابد ودر گذرزمان با توخوشبختي اوج گيرد

با توكه معناي عشق را درچشمانت يافتم .
لحظه هايت را با خاطره هاي پراز عشق وعلاقه

 در قلب كوچكم جاي مي دهم .

 

 

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ چهارشنبه 6 خرداد1388 وقتی که عقربه های ساعت 14:7 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


 

باز چشمانم در غم تو پاییزند

کاش میدانستی که در حجر تو اشک میریزند

باز دلم ازحجر تو سنگین است

کاش میدانستی که دلم ازعشق تو بازلبریز است

باز گوشهایم نجوای صدای تو را میخواهند

کاش میدانستی که دلم هر لحظه تو را میخواند

بازصدای لرزانم  گوشهای تو را میخواند

کاش میدانستی که چشمانم نور چشمانت را میخواهند

باز صورت زیبای تو در اشکهایم نمایان است

کاش میدانستی که در اشکهایم غم دلتنگی نمایان است

باز یادت در عمق چشمانم رخنه میکند

کاش میدانستی که هر کجا پا میگذارم،خاطراتت در وجودم آتش میکنند

 

پیمان جونم این شعری بود که با تمام احساسی که نسبت بهت دارم نوشتم

اگه مشکلی داشت به بزرگی خودت ببخش...

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 وقتی که عقربه های ساعت 14:50 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


 

 

پیمان جونم خیلی دلم برات تنگ شده.امروز دیگه طاقتم طاق شد و بغضم رو شکستم...به خاطر دوری از تو...

توی این مدت هزاران بار  سوال هایی برام به وجود اومد که هر بار بهشون فکر میکنم و جوابی براشون پیدا نمیکنم،و قلبمو به دردمیارن...

 آخه چرا ما باید این جوری باشیم؛ هان؟چرانباید بتونیم همدیگه روداشته باشیم؟چرا نباید بتونیم همدیگه رو در آغوش بگیریم و به همدیگه ثابت کنیم که همدیگه رو دوست داریم؟

چرا وقتی بعد از مدتها همدیگه رو میبینیم فقط مجبوریم به همدیگه نیم نگاه کنیم یابه هم لبخند بزنیم؟

چراتنهادغدغه مون باید این باشه که کی میتونیم بعد ازمدتها صدای همدیگه رو بشنویم یا نامه ای از همدیگه دریافت کنیم؟

آیا ما واقعا حق نداریم مثل هزاران عاشق دیگه زیر بارون بهاری قدم بزنیم و از مهر و محبت و دوست داشتن و عشق با هم دیگه صحبت کنیم؟؟

آیا ما نباید مثل هزاران نفر دیگه دوست دارم رو بر لبامون جاری کنیم و از شنیدنش سر مست بشیم؟

من میخوام که روز و شبم با تو سپری بشه

دوست دارم وقتی دلم هواتو میکنه بهت نگاه کنم و سرشار از عشق بشم

دوست دارم که لحظات زندگیمو در کنار تو سپری کنم و با داشتنت روزی هزاران بار از خدا تشکر کنم...

چرا؟واقعا مگه ما چه گناهی کردیم که باید اینجور از هم دیگه دور بمونیم؟؟

 

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 وقتی که عقربه های ساعت 16:26 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم


دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت


بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن


تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش


بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام


وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را می ستایم

 

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 وقتی که عقربه های ساعت 19:19 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


 

مرا به آغوشت راه بده !

مي خوام براي اولين بار ببوسمت ...

بیا چشمانمان را ببندیم....

مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد و هر دو از فرط لذت در آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم وجود نا محدود خداوند را با چشماني بسته تصور كنيم !

چشمانت را باز کن!

لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس !

 ما ساعتهاست كه در آغوش يكديگر مي گرييم ...

ای تنها هم آغوش من....

 بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگه داشته ام و جسمم را به لذت بوسه ای

نفروخته ام ...

 بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي احساسم مي گذاري 

 از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد !

 ميخواهم با اشكهايت برتمام احساسم بوسه زني ...

 

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ شنبه 12 اردیبهشت1388 وقتی که عقربه های ساعت 15:40 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


امروزبیست و هشتم فروردین یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت است...

روز میلادت مبارک ای ستاره ی آسمان دلتنگی ام،مبارک باد...

تو ای تک واژه ی پرمعنای وجودم؛چه خوش آمدی تا مرا مست  گردانی و حیران سازی...

روز تولدت خجسته باشد...

گاه و بیگاه به این می اندیشم که تو چگونه هستی؟به این می اندیشم که کدامین خدای تو را خلق کرده تا روزی چنان مرا عاشق کنی تا با هر لحظه ندیدنت دیوانه وار به سوی مرگ بروم...

چه کسی تو را خلق کرده تا نگاهت وجودم را تسخیر کرده و لبخندت چشمان رابگریاند و صدایت بغضم را درگلو بفشرد و هرچه و هر چه در توست آنقدر خوش و نیکوست که جز تپش قلبم چیز دیگری ندارد...

روز تولدت شاد باشد ای عشق بزرگ قلب کوچکم...و چه تلخ است برایم روز میلادت که حتی نمیتوانم ثانیه ای تورا در کنارم داشته باشم...

هدیه ام به تو سبدی از عشق و محبت ازانتهای قلبم که تو از همه ی آنها بی نیازی؛

هدیه ام به تو لبخندی که این روز ها بی تو فراموشم شده؛

هدیه ام چند جمله ی کوتاه که آنچه حرف دلم به اندازه ی یک دنیاست رابه تو بگوید که بی تو خزانی بی برگم ای تنها معنای هستی و زندگانی من.عاشقت هستم پس بیا که دیگرحتی  ثانیه ای بی تو دوام نمی آورم...

میلادت مبارک و خوش آمدی تا مرا عاشق خود گرداندی تا آنجا که دیگررهایی نیابم...

تولدت مبارک عشقم

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ جمعه 28 فروردین1388 وقتی که عقربه های ساعت 0:13 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


خیلی وقتها پیش خودم بهت فکر میکنم و از خودم میپرسم که ریحانه میدونی بالاترین چیزی که عشقت بهت داده چی بوده؟بعد کمی فکر میکنم و به خودم میگم خوب عزیزم بهم عشق رو یاد داد.اون به من زندگی دوباره داد.منو از تنهایی و سکوتی چندین ساله بیرون آورد.منو از غم نجات داد.وجود منو با محبت خودش پر کرد.قلبم رو مالامال از دوست داشتن کرد.خودش رو وقف من کرد تا بهم ثابت کنه که دوستم داره و من اینو بهتر از هرکسی میدونم.ولی....

ولی اون چیزی که عزیزم بهم داده و برام خیلی خیلی با ارزشه و هیچوقت نمیتونم این کارش رو جبران کنم چیزی نیست جز:

آرامش



آرامشی بهم داد که در طول عمرم هرگز نداشته ام و همیشه بخاطر این لطفش سپاسگزارش خواهم بود.

پیمان جونم خیلی دوستت دارم و دیوانه وار عاشقتم

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ چهارشنبه 26 فروردین1388 وقتی که عقربه های ساعت 14:33 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


 

 

بغلم کن عشق خوبم بذار حس کنم تنتو

از حرارت بمیرم بگیرم عطر تنتو

واسه من آغوش گرمت تنها جای امن دنیاست

ساز آشنای قلبت خوشترین آهنگ دنیاست

منو که بغل بگیری گم میشم تو شهر رویا

بند میاد نفس تو سینم مثل مجنون پیش لیلا

به تو شفاف و برهنه دل سپردم بی محابا

بغلم کن تا نمیرم بی تو توی دستای سرما

مثل دامن فرشته شب ما قدیس و پاکه

حتی ماهم به حرمت ما عاشقونه تر می تابه

بغلم کن عشق خوبم بذار آرامش بگیرم

سر بذارم روی شونت با نفسات خو بگیرم

جز سر انگشتای گرمت تن من عشقی ندیده

دست بکش رو گونه من منو خواب کن تا سپیده

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ شنبه 15 فروردین1388 وقتی که عقربه های ساعت 16:36 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


آلان داره بارون میباره...

یه بارون بهاری خیلی خیلی قشنگ.نمیدونم دقیقا چند ساعته ولی میدونم که آسمون از صبح دست از گریه برنداشته.انگاراونم دلتنگ کسیه...مثل من...

امروز صبح از همون  وقتی که از خواب بلند شدم یه بغض گنده تو گلوم بود.نمیدونم چکارش کنم.کاش آلان من جای آسمون بودم تا میتونستم بدون هیچ خجالتی خودمو خالی کنم.

پیمان،دلتنگیت داره نابودم میکنه...

کاش پیشم بودی تا میتونستم سرمو رو شونت بزارم و باهات حرف بزنم و دوستت دارم رو هزاران بار توی گوشت زمزمه میکردم و تو هم با اون طنین صدای دلنشینت به من میگفتی که تو هم منو دوست داری و منم قربونی چشمای بی همتات میشدم...

خیلی دلتنگتم،کاش توهم ازم یه خبر میگرفتی...

 

 

 

 

 

 تا دنیا دنیاست دوستت دارم

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ دوشنبه 10 فروردین1388 وقتی که عقربه های ساعت 17:24 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


از دیشب تا حالا دارم دیوونه میشم

 وقتی دیدمت،اولش دلهره داشتم و دستام یخ کرده بودن.

ولی کم کم عادت کردم.چون وقتی  به چشمای قشنگ و فریبندت نگاه کردم یه آرامش خاصی بهم دست داد که هیچ وقت تا بحال تجربش نکرده بودم....حسیکه منو بد جور درگیر خودش کرد...

 

من همیشه به خودم میگفتم که پیمان رو خیلی خیلی خیلی خیلی دوست دارم.حتی بیشتر از جونم.

ولی وقتی که دیروز واسه یه ثانیه نگام با نگات تلاقی کرد فهمیدم که اشتباه میکردم...

چون متوجه شدم که نمیتونم روی عشقم به تو اندازه بذارم...حتی از درک درستش هم عاجزم

دیشب وقتی نگاهت میکردم از غرور به خودم میبالیدم...به خودم میبالیدم که یه یکی مث تو رو دوست دارم و عاشقشم؛به این که حاضرم هر لحظه که تو بخوای جونمو فدای اون قد کشیده وصورت پر مهر و چشمای بی همتا و اون صلابت نگاه و قشنگی صدات کنم؛به اینکه ثانیه ثانیه ی زندگیم فقط از یاد تو رنگین میشه...

تویی که حالا دیگه ایمان اوردم که تو کل دنیا برترینی و هزار تا شاهزاده با یه تار موت قابل مقایسه نیستن.

دیشب،با اینکه فاصلمون زیاد بود،ولی من از همون فاصله ی دور میتونستم گرمی نفس هاتو احساس کنم.نفس هایی که اگه واسه یه لحظه نباشن،نفس های منم با خودشون میبرن و میدونم حالا دیگه با نفس های من پیوند خوردن و تنها به واسطه ی اوناست که به زندگی ادامه میدم...

موقع رفتنت،وقتی بهت زل زده بودم،متوجه شد مکه منو بد جوری تو دام خودت اسیر کردی و منو معتاد عشقت کردی.به طوری که دیگه دل کندن ازت واسم غیر ممکنه...

پس،ازت عاجزانه التماس میکنم که تا وقتی که من هستم در کنارم باشی و بدون که هیچ وقت،هیچ چیز،حتی واسه یه لحظه هم نمیتونه جای تو رو واسم پر کنه...

 

همیشه دوستت دارم و ستایشت میکنم پیمان عزیز تر از جانم

 

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ چهارشنبه 5 فروردین1388 وقتی که عقربه های ساعت 16:46 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


 

 نمیدونی این روزا چقدر واست بی تابی میکنم.....دلم چقدر واست تنگ شده......چقدر بی قرارتم....

و چقدر به وجودت نیاز دارم.....بد جور هوستو کردم....دلم بدجور هواتو کرده.....چقدر میخوامت وچقدر برام عزیزی......ثانیه ها کند میگذرن......نبودنت اذیتم میکنه....پیمان من کاش پیشم بودی...

.اما همیشه یه فکر منوآروم میکنه......

 اینکه یه روز دستای گرمت واسه همیشه مال من میشه......عاشقتم.....دلتنگتم هستم.....

همیشه بدون  که بهترینی...

خیلی دوست دارم گلم

 

 

 

                

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ شنبه 1 فروردین1388 وقتی که عقربه های ساعت 11:39 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


 

     مینویسم از تو و برای تو

     بدون هراس از خوانده شدن

     بگذار همه بدانند

     مینویسم برای تو

     برای تویی که بودنت را

     نه چشمانم میبیند

    نه گوشهایم میشنود

     و نه دستانم لمس میکند

     تنها با شعفی صادقانه

     با دلم احساست میکنم

     نازنین همیشگی من

    صاحب نوشته های من

     تک سوار دلم

     اگر باشی میمانم

     اگر بگویی اوج میگیرم

     اگر بمانی قربانی بودنت میشوم

     تو فقط:

               بیا..

                    بگو...

                             بمان....

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ پنجشنبه 29 اسفند1387 وقتی که عقربه های ساعت 23:0 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


 


 

 تقدیم به امید زندگانی ام،تقدیم به شکوه شب و شکوه مهتاب،

  تقدیم به اشکهای سوزان روی گونه هایت،

  تقدیم به لبخند های دلنشینت و نگاه های پنهانیت که مرا افسون کرده اند،

  تقدیم به تو ای خیال من  ای آسمان قلبم   و ای سر چشمه ی الهام من

  تقدیم به تو ای محبوب ترین قلبم،

       تقدیم به تو که یادت از فکر من ،عشقت در قلب من،و نگاهت همیشه در ذهن من ماندگار  و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست.

            میدانی که طاقت دوری از تو را ندارم ولی جدایی با تو را دوست دارم...

                                   میدانی چرا؟

      چون با اینکه جدایی از تو بسی برایم دشوار است ولی در عین حال   دلپذیر هم هست.زیرا به خاطر تو دلتنگی به سراغم می آید.

پس بدان دلتنگی ها هم به خاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداری...

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ دوشنبه 26 اسفند1387 وقتی که عقربه های ساعت 18:55 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


 

اگه یه روز من مردم و تو منو دوست داشتی پنج شنبه ها بیا سر مزارم و گل سرخی رو رو قبرم بذار تا همیشه اون گل سرخی رو که بهت دادم به یاد بیارم... ولی ... اگه تو مردی... من فقط یه بار میام یر مزارت...میام و اون دسته گل سفید مریم رو که یا خون خودم سرخشون کردم برات هدیه میکنم و عاشقانه ببرات جون میدم تا بدونی هیچ وقت تنها نیستی...

 

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ شنبه 24 اسفند1387 وقتی که عقربه های ساعت 15:56 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


+ توی یه روز قشنگ در تاریخ چهارشنبه 14 اسفند1387 وقتی که عقربه های ساعت 17:44 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


دوستم داشته باش

بادها دلتنگ اند

دست ها بیهوده، چشم ها، بی رنگ اند

دوستم داشته باش

 شهر ها می لرزند، برگ ها می سوزند، یادها می گندند

باز شو تا پرواز،سبز باش از آواز

آشتی کن با رنگ، عشق بازی با ساز

دوستم داشته باش

عطر ها در راهند

دوستت دارم ها، آه، چه کوتاهند

دوستت خواهم داشت

بیشتر از باران، گرم تر از لبخند، داغ چو تابستان

دوستت خواهم داشت

شاد تر خواهم شد، ناب تر، روشن تر ، بارور خواهم شد

دوستم داشته باش

برگ را باور کن، آفتابی تر شو، باغ را ازبر کن

دوستم داشه باش

عطر ها در راهند

دوستت دارم ها، آه، چه کوتاهند

خواب دیدم در خواب، آب، آبی تر بود

روز، پرسوز نبود، زخم، شرم آور بود

خواب دیدم در تو، رود از تب می سوخت

نور گیسو می بافت، باغچه گل می دوخت

عزیزم

دوستم داشته باش

زیرا من همیشه و در همه حال تورا یاد میکنم و دوستت میدارم

 

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ چهارشنبه 14 اسفند1387 وقتی که عقربه های ساعت 17:16 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


 

 

اگر بدانم که دلتنگ منی ، و دلت همیشه با من است دلم را فدای آن قلب مهربانت

میکنم!

اگر بدانم که مرا دوست داری و تنها آرزویت من هستم تا آخرعمرم عاشقانه برایت

میخوانم ترانه عشق را !

اگر بدانم که یک لحظه به من می اندیشی ،تمام لحظه هایم به این می اندیشم که


چگونه اینهمه عشق و محبت را به تو ابراز کنم !

اگر بدانم که به انتظار من نشسته ای ، تو بگو تا آخر عمر به انتظارم بنشین ، من تا

آخرین حد این انتظار منتظر آمدنت مینشینم!

اگر بدانم که برایت ارزش دارم و همه زندگی ات هستم ، تا آخرین نفس به پای تو

می نشینم و تا آخرین نفس ، یک نفس فریاد میزنم دوستت دارم!

اگر بدانی که چقدر دوستت دارم دلتنگی که سهل است دلت برای یک لحظه درکنارهم

بودن پرپر میزند!

اگر بدانی که تنها آرزوی من تویی ، روزی صدها بار آرزو میکنی که به آرزویم برسم!

اگر بدانی که همه لحظه های زندگی ام به تو می اندیشم ، تک تک لحظه ها را

می شماری و به عشق آن لحظه ها زندگی میکنی

اگر بدانی که برایم یک دنیا ارزش داری ، سفری به دور دنیا میروی تا بفهمی چقدر

برایم عزیزی

اگر بدانی که میدانم ، بدون تو میمیرم ، مرا اینگونه در حسرت عشقت نمیگذاری!


+ توی یه روز قشنگ در تاریخ سه شنبه 13 اسفند1387 وقتی که عقربه های ساعت 14:34 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


چه احساس نازنین و شیرینیه . . .

رو در رو با کسی که دوسش داری بشینی

به چشاش نگاه کنی

تا

عمق وجودت،از یه گرمای عمیق آب بشه

قلبت پر تپش بشه

انگار که داره از سینه ات کنده میشه

چه احساس عجیبیه . . .

وقتی بخوای با انگشتات،صورتش رو حس کنی

با موهاش بازی کنی

از لباش...

خدای من... باور کردنی نیست...

اونی که میخوای...دوسش داری...عاشقشی...

کنارت باشه...باهات باشه...همراهت باشه...هم پات باشه...

ای خدا منو به عشقم برسون

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ جمعه 9 اسفند1387 وقتی که عقربه های ساعت 17:26 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


   انگار چیزی را فراموش کرده ام

    قلبم را

    در خانه ی چشمان جادویی تو !

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ سه شنبه 6 اسفند1387 وقتی که عقربه های ساعت 10:29 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


    پیمانم

    کاش بدونی که چقدردوستت دارم

    کاش بدونی که چه قدر دلم برای شنیدن صدای قشنگ و دیدن صورت ماهت تنگه...

    کاش تو رو داشتم و میتونستم تو رو تو بغلم بگیرم و با تمام وجود اسم نازتو صدا کنم و  توی چشمای قشنگت زل میزدم...

    کاش پیشم بودی تا تو ترس و بحران سرمو رو شونه هات بذار و آروم بگیرم ...

    کاش پیشم بودی

    ای کاش...

       نازنینم

       تا ابد دوستت دارم

 

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ دوشنبه 5 اسفند1387 وقتی که عقربه های ساعت 16:11 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |


     در یک غروب سرد زمستان

 

     در آخرین نفسهای این ره پر شیدا

 

     در کهنه گور این غم بی پایان

 

     بگذار سایه من سرگردان

 

     از سایه تو دور وجدا باشد

 

     روزی به هم رسیم که گر باشد

 

     کس بین ما ،نه غیر خدا باشد

 

      ین داغ رسوایی که می خندد

 

     همراه  طعنه های شو هرکی غمگین

 

    گفتم که می گریزم از این خانه

 

     اما دریغ ودرد که ((زن ))هستم

 

     اینجا ستاره ها همه خاموش اند اینجا نبوغ همه سرکوبند

 

     اینجا هوا هوای شکفتن نیست

 

     با این گروه زاهد ظاهرساز

 

    دانم که این جدال نه آسان است

 

     شهر من وتو ،ای عشق رویایی

 

     دیری است که عاشیانه شیطانست

 

     روزی رسد که چشم تو با حسرت

 

     لغزد براین ترانه درد آلود

 

     جویی مرا درون سخنهایم

 

     گویی به خود که عشق من او بود

 

+ توی یه روز قشنگ در تاریخ شنبه 3 اسفند1387 وقتی که عقربه های ساعت 16:0 رو نشون میداد یه عاشق به اسم ریحانه حرف دلشو نوشت |